تا حالا براتون اتفاق افتاده که به کسی اعتماد کنید و بعد از مدتی طرف منافق و دورو از آب دربیاد ؟؟؟
از دشمن نمی ترسم چون دشمن با جار و جنجال خودنمایی می کند و تمام خلق را از عناد و خصومت خود باخبر می نماید
از دوستی می ترسم که به ظاهر شیفته و همراز توهست ولی در غیاب تو برای نابودی و براندازی تو نقشه ها طرح می کند
خدایا به تو پناه می برم از انسانهای فرومایه و ترسویی که برای موفقیت خود گمان می برند باید دیگران را نابود کنند
یاارحم الراحمین همیشه به امید تو قدم برداشتم و حرکت کردم ...... می دانم که تنهایم نخواهی گذاشت و همواره بامنی حتی اگر این بنده ی حواس پرت از تو غافل گردد
می دانم که با توکل بر تو و تحمل نامردی ها بالاخره خورشید عالم تاب خواهد آمد و پلیدی ها را نمایان خواهد کرد .... همانگونه که تا حالا رسوایشان کردی و حمایتم کردی.....
فدات شم ...خیلی مخلصم ...... کوچیکتم تا آخر عمر

خورشید زیر ابر نمی مونه...... باور کنید....

جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همیکرد
گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی
| اگر نادان به وحشت سخت گوید | خردمندش به نرمیدل بجوید | |
| دو صاحبدل نگهدارند مویى | همیدون سرکشی و آزرم جویی | |
| یکی را زشت خویی داد دشنام | تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام | |
| بتر زانم که خواهى گفتن آنی | که دانم عیب من چون من ندانى |
هرگز عاشق مشو ؛ مگر آن زمان که بتوانی همه ی عیبهای آدمی را تحمل کنی
« تامس کمپتون »
نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن
ولی با مرور اون مطالب خیلی از خوبی ها و بدی ها دوباره برایم زنده شد ...... گذشته را با اکنون مقایسه کردم و دیدم خیلی صبور و پر حوصله شدم ....!!! خودم هم باور نمی کنم که اون آدم مغرور و کله شق و یک دنده حالا شده این آدم صبور و پر حوصله و پر گذشت
توی اون گشت و گذار رسیدم به دست نوشته ای از استادخوبم خدابیامرزآقای تقوایی که برام نوشته بود :
باده خاک آلوده تان مجنون کند ................ صاف اگر باشد ندانم چون کند
چه روزهای خوبی بود و چقدر شور و نشاط و انرژی داشتم ...... همیشه استاد برام آینده ای درخشان و پر موفقیت به تصویر می کشید
البته خدا را شکر الان هم راضیم به رضای خدا و امیدوارم بتونم کاری که باید ؛ برای خلق خدا انجام دهم ...... ولی از خودم خیلی دور شدم ..... خودی که زمانی ....... و حالا یه خود جدید با کوله باری از تجربه
بد نیست هر از گاهی گذشته ها را برای درس گرفتن و برنامه ریزی بهتر مرور کنیم چون غفلت از روزگار بسیار پر ضرر تر از غفلت از مردم روزگار است
احساسات نیرومند مستلزم داشتن شخصیت نیرومند نیست ....نیرومندی هر کس را باید با قدرت احساساتی که وی در فرمان می آورد اندازه گرفت....!!!



ای خدا ....در فروبند بر جهل و بی ایمانی و بگشا پنجره را به روی عشق و ایمان .... که آفتاب مهرت بر روح و روان یخ زده مان بتابد و بندگان را از بند شیطان برهاند.
« آمین یاربالعالمین»





حافظ شیرین سخن هم فرمودند که :
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
ولی هنوز هم خیلی ها در اتخاذ چنین تصمیم مهم و سرنوشت سازی دنبال منافع خودشان هستند و در پی بهتر کردن وضع مالی و زندگی خود می باشند و اگر توجه کنید علت تعدادی از طلاقها همین موضوع است
فرد با حساب و کتاب جلو می ره بخاطر مال پدر دختر ....یا دختر جواب مثبت می دهد بخاطر مال و اموال پدر پسر ...... غافل از روزی که پدران گرامی فرزندان را به حال خود رها کرده تا در این آشفته بازار گلیم خود را از آب بکشند
اینها رو بخاطر اتفاقی که دیروز در مورد یکی از دوستان شنیدم نوشتم
ولی یادمان باشد ازدواجی که با بصیرت و از روی آگاهی و علاقه نباشد سرانجام خوبی نخواهد داشت
این قصه از گذشته ها بوده و تازگی ندارد
شاهد قضیه :
می گویند «مریلین مونرو» یک وقتی نامه ای به «آلبرت انشتین » نوشت و متذکر شد که اگر ما دونفر با هم ازدواج کنیم ؛ بچه هایمان با زیبایی من و هوش نبوغ تو چه محشری خواهند شد....
آقای انشتین در پاسخ گفتند ؛ ممنون از این همه لطف و مهربانی و سیاست و دوراندیشی شما.... ولی این یک روی سکه است . فکر کنید این قضیه برعکس گردد . هوش شما و چهره ی مرا اگر به ارث بردند چه رسوایی برپا می گردد...؟؟!!
واما از عشق .....
عشق عبارت از این آرزوست که آنچه را که خود داری از آن دیگری کنی و لذتی را که او احساس می کند از آن خود ( چه مادی و چه معنوی)
«امانوئل سویدنبرگ »
یادمان باشد در برابر این قولها مسئولیم واگر روز حسابی باشد باید پاسخ دهیم
پس قبل از این که قولی دهیم توان و ظرفیت و قدرت خود را بسنجیم .... چون تا قبل از آن هیچ توقعی از ما نخواهند داشت ...اما به محض به زبان آوردن کلامی مبنی بر پذیرفتن وقول دادن دیگه نمی شه زیرش زد ....یعنی من فکر می کنم اینطوری باشه ..... شما چطور ؟؟



دو کبوتر..... دو پرنده ..... همراز
عاشق و دلداده .... راهیه جاده ی نور
قصه ای بود سفر
از غرور دو کبوتر که یکی عشق را ساده گرفت
رفت بر بام هوس
دیگری خسته نشست
روی یک پنجره ی چوبی باز
آتش عشق که آمد به سرش
سوخت هم پنجره هم بال و پرش
سوختن در غم عشق
شعله ای گرم و فروزنده و قرمز دارد
تا کدامین دلدار در حریقش سوزد



کلمات زنده اند ؛ دست کم به خاطر حفظ حرمت کلمات ؛ بهتر است حرفهای دیگران را دقیق تر بشنویم!! چون کلمات پشت سادگیشان مفهوم عمیق و دقیقی دارند
